چی شد؟ اگه بگم یه میلیون تا عامل دست به دست هم دادن که امشب بتونم اونجا باشم و ببینمش باور کردنی به نظر نمیاد. حقیقت هم نیست! حقیقت اینه که چیزی ورای اتفاق، بیش از یک میلیون رخداد دست به دست هم دادن که امشب اونجا باشم و ببینمش.
داستان از کجا شروع شد؟ از اونجا که همکار جان تصمیم گرفت کتابخونه رو تزیین کنه. اما واقعن شروعش اینه؟ شروعش به سالها قبل بر نمی گرده؟ اون روزی که نمی دونم همکار جان روی چه حسابی به هلیا گفته شماره تو بده؟ یا قبل تر؟ اون روزی که همکار و هلیا برای اولین بار با هم حرف زدن؟ یا بیشتر قبلتر! اون روزی که همکار برای اولین بار وارد مدرسه شده؟ یا اون روزی که هلیا تو مدرسه ثبت نام کرده؟ یا اون روزی که به دنیا اومده حتا!!! ...
به هر حال که هلیا به دنیا اومد و اون انقلاب اتفاق افتاد و تو مدرسه شون ثبت نام کرد و هم کار جان (چندتا عامل دخیل بودن توی اومدنش به مدرسه؟ نمی دونم... هزاران هزار! فکر کن که یه تست کنکورو اینور اونور می زد و یه رشته دیگه درس می خوند و ... فکر کنم یا نه؟) هم اومد به مدرسه و هلیا رو دید و هلیا رو کشف کرد و با هلیا دوست شد و هلیا رفت و هلیا برای تزیین کتابخونه اومد و هلیا من رو شناخت و هلیا چهارشنبه این هفته(چقدر زور زدیم که زودتر اتفاق بیفته!! حکمتهاش بیشتر از اینه می دونم ولی همینم منو راضی می کنه که باز عاشق ترت شم... معتقد تر به بودنت...) باز هم اومد و هلیا گفت که کتاب جدید مستور اومده!! کتاب جدیدش اومده و امروز جشن امضاس. ساعت 6تا8! ماشین خراب بود حتا. مشقام ننوشته مونده بود، همسفر حوصله نداشت... اما رفتم و واستادم و امضا گرفتم. چون به نظرم بی دلیل نبود ورود هلیا به دنیام... مطمئنم بودن همکار جان و هلیا دلایل بیشتری داره ولی همین نشونه ها برام کافیه که ببینم حکمتتو توی تموم کارایی که می کنی :)
+سپاس
ما را در سایت نام گذاری! دنبال میکنید
برچسب: ملاقات عشق,ملاقات با عشق,ملاقات با عشقم,شعر ملاقات عشق, نویسنده: بازدید: 6